متاسفانه هر چه که گشتم، نتوانستم قسمت هشتم خاطراتم را در کامپیوتر پیدا بکنم، شرمنده!
خوب حالا دوستانی که از ایران هستند تصور کنند که برای چند دقیقه برقشان رفته و یک قسمت را ندیده اند، و آنها هم که در خارج هستند فکر کننت که اینترنتشان برای یک مدت کوتاه قطع شده است.
در این قسمت از خاطرات اعزام شدنم به جزیره مجنون را برایتان تعربف خواهم کرد.
برای کوش کردن، بر روی دکمه پلیر ریز نوشته کلیک کنید.
موفق باشید و روح همه شهدا شاد.
متاسفانه فایل قسمت هشتم خاطرات در کامپیوتر من گم شده است!
از آنجایی که در زمان ضبط کردن این خاطرات، حال و هوای دیگری داشتم، و الان خود را از آن حالت و روحیه بسیار دور می بینم، ترجیح دادم که قسمت هشتم را دوباره ضبط نکتم و قسمت نهم را بر روی سایت بگذارم.
با عرض معذرت از همه دوستانی که به این صفحه سایت توجه بیشتری دارند، و با ایمیل های خود من را یاری و مورد لطف خود قرار داده اند.
قسمت هفتم خاطرات را می توانید با کلیک کردن بر روی پلیر زیر گوش کنید.
نظرات خود را می توانید از طریق ایمیل برای من بفرستید، برای فرستادن ایمیل پائین صفحه ، سمت راست لوگوی Email Me را کلیک کنید.
ظاهرا این هفته پستهای من خلاصه خواهد شد به تعدادی عکس از دوران جنگ!
البته دلیلش همان است که در پست قبلی نوشتهام. عکس زیر نیز یکی دیگر از دوستانی است که در همان اوایل حضورم در جنگ به دیار باقی رفت.
غلامرضا، نفر اول، سمت راست که یک دستمال یزدی بر روی سرش بسته است! من هم نفر اول از سمت چپ هستم.
این بنده خدا در زمان حضورش در منطقه نامزد داشت و قرار بود بعد از تمام شدن ماموریتش به تهران برگردد و ازدواج کند.

اینجا هم بهشت زهرا و قبر همان غلامرضا است که عکسش را در بالا گذاشتهام.
همسرش، آینه و شعمدانی که برای عقد خریده بودند را در این صندوق آلمینیومی بر بالای قبرش گذاشت و تار روزی که من از ایران بیرون می آمدم، آینه و شعمدان در همانجا بود.
روحش شاد

قسمت ششم خاطرات: با کلیک کردن بر روی پلیر زیر می توانید به قسمت ششم خاطرات جنگ گوش بکنید.
در صورتی که پیشنها و یا سوالی در رابطه با این خاطرات دارید، می توانید از طریق ایمیل آن را برای من بفرستید.
البته انتقادات و بد دانلود شدن نیز پیرفته می شود!
شاید پائیز سال ۱۳۶۴ بود!
باید بر میگشتم به منطقه، صبح با مادرم و برادرها و خواهرم خداحافظی کرده بودم، و آنها قبل از رفتن من از منزل به مهمانی رفتند.
عصر باید حرکت میکردم، با قطار ابتدا به تبریز و از آنجا با مینیبس به کردستان میرفتم، اگر اشتباه نکنم بار سوم بود که به منطقه اعزام میشدم، صبح موقع خداحافظی با حضرت مادر، از او شنیده بوم که پدرم بسیار از رفتنم عصبانی است و اصلا نمی خواهد که من به منطقه بر گردم. مادرم از من خواست که نروم، اما به او گفتم که من کارهایم را کردهام و دیگر نمیشود جلوی رفتن را گرفت!(می شد که نرفت، کافی بود فقط نروی! نهایتا یک نفر از طرف بسیج می آمد و سوال می کرد که چرا نرفته ام؟ و من می گفتم که دلم نمیخواهد! او هم باید سرش را می انداخت پائین و میرفت، نیروی داوطلب یعنی همین!)
نزدیکهای عصر از منزل بیرون زدم تا یک دور در محل بزنم و احیانا اگر بچه محلی را دیدم با او خداحافظی بکنم، و از محلها م نیز خداحافظی کنم و از آن کوچهها دل بکنم!
یک حسی به من میگفت که این بار که بروی، دیگر برگشتنی در کار نیست، کاملا به آن احساس اطمینان داشتم و می دانستم که اشتباهی در کار نیست، اما میدانستم که باید صاحبهای خود را از این رفتن راضی کنم. پدر و مادرم صاحب من بودند، یک عمر زحمت من را کشیده بودند و باید راضی میبودند.
راستش راضی کردن مادر زیاد مشکل نبود، از همان "احساس دوست داشتن" من استفاده کردم، و نتوانست بخاطر عشقی که داشت نه بگوید، اما پدرم داستان جدایی داشت!
هم به شدت بهش احترام میگذاشتم، هم میخواستم که حرفش شهید نشود، و هم می خواستم که نه نگوید! در يک کلام راضی باشد!
وقتي برگشتم منزل تا آماده بشوم و بروم پدرم از کار برگشته بود، سلام کردم و وقتی درجه عصبانیت او را در صورتش دیدم، جیک نزدم و مستقیم به طبقه بالا رفتم تا لباس بپوشم و شاید در این زمان او کمی آرام تر می شد!
نیم ساعت بعد لباسم را پوشیده بودم و آماده رفتن بودم، از پله ها که پائین می آمدم اشهدم را خواندم! و گفتم هر چه بادا باد، می گویم.
پشت درب اطاق چندبار تمرین کردم که چطور حرف بزنم، و ودرب را باز کزدم و وارد شدم.
آقام خوابیده بود!
انتظار همین یکی را نداشتم!
دو زانو بغل بالش نشستم و صدایش کردم،
آقا؟
آقا؟
آقا بیداری؟
جواب نداد، با نام فامیلی صدایش کردم، می دانست هر بار که کارم خیلی گیر باشد، او را به نام خانوادگی اش صدا می زنم!
باز هم جواب نداد.
هم عصبانی شده بودم، و هم درمانده! نمی خواستم بدون خداحافظی و بدون رضایت او به منطقه بروم، اما جواب ندادنش من را درمانده کرده بود.
می دانستم که بیدار است و می شنود.
گفتم: آقا می دانم که بیداری و میشنوی، من کارهام را درست کردم که بروم، الان هم دیگه نمیشه زد زیرش و نرفت، مامان گفته نمی خواهی که من بروم، اما دیگه دیر شده، خداحافظ و از من راضی باش آقا.
باز هم جوابی نداد، بلند شدم و بیرون آمدم.
حالم خیلی گرفته شده بود که جوابم را نداده بود، سرخورده شده بودم، اما ته دلم بهش حق می دادم که راضی نباشد.
وقتی نشستم روی پله تا بندهای پوتینم را ببندم، اون احساس رفتن و برنگشتن از بین رفته بود! میدانستم که میروم و بر میگردم!
توي همون چند دقيقه که نشستم روي پله تا بند پوتينم را ببندم، یکی این عکس را از من گرفت، هر چی فکر میکنم چه کسی بود؟ به یاد نمیآورم، مطمئن هستم که به غیر از من و آقام هیچکس دیگر از اعضای خانواده در منزل نبودند، ممکن است یکی از بچه محلها عکس را گرفته باشد.
قبل از اینکه از خانه بیرون بروم، درب اطاقی که پدرم در آن خود را به خواب زده بود، باز کردم و گفتم، آقا من رفتم، قول میدهم چهل و پنج روز دیگر مرخصی بگیرم و بیایم.
شاید میخواستم خیالش را راحت بکنم که من بر میگردم! شاید هم دلیل دیگری داشت
.
نتیجه: پشت هر عکسی، یک دنیا خاطره خوابیده، گاهی میشود آنها را بیاد آورد و گاهی نمیشود!

قسمت پنجم:با کلیک بر روی پلیر پائین، می توانید به قسمت پنج خاطرات بصورت صوتی گوش کنید.
نظرات و پیشنهادات خود را می توانید از طریق ایمیل بفرستید
November 2005 (۲)
October 2005 (۱)
August 2005 (۱)
July 2005 (۱)
May 2005 (۲)
April 2005 (۱)