ظاهرا این هفته پستهای من خلاصه خواهد شد به تعدادی عکس از دوران جنگ!
البته دلیلش همان است که در پست قبلی نوشتهام. عکس زیر نیز یکی دیگر از دوستانی است که در همان اوایل حضورم در جنگ به دیار باقی رفت.
غلامرضا، نفر اول، سمت راست که یک دستمال یزدی بر روی سرش بسته است! من هم نفر اول از سمت چپ هستم.
این بنده خدا در زمان حضورش در منطقه نامزد داشت و قرار بود بعد از تمام شدن ماموریتش به تهران برگردد و ازدواج کند.

اینجا هم بهشت زهرا و قبر همان غلامرضا است که عکسش را در بالا گذاشتهام.
همسرش، آینه و شعمدانی که برای عقد خریده بودند را در این صندوق آلمینیومی بر بالای قبرش گذاشت و تار روزی که من از ایران بیرون می آمدم، آینه و شعمدان در همانجا بود.
روحش شاد

قسمت ششم خاطرات: با کلیک کردن بر روی پلیر زیر می توانید به قسمت ششم خاطرات جنگ گوش بکنید.
در صورتی که پیشنها و یا سوالی در رابطه با این خاطرات دارید، می توانید از طریق ایمیل آن را برای من بفرستید.
البته انتقادات و بد دانلود شدن نیز پیرفته می شود!
November 2005 (۲)
October 2005 (۱)
August 2005 (۱)
July 2005 (۱)
May 2005 (۲)
April 2005 (۱)